بخوان به نام گل سرخ!
آنک که ایوان کسری شکافت؛
آتشکده فارس خاموشی گرفت؛
دریاچه ساوه خشکید؛
خدایان چوبی و سنگی عرب به زیر افتادند؛
نوری به آسمان شعله کشید که تا فرسنگ ها فراسوتر چشم ها را خیره کرد؛
موبدان خواب های آشفته دیدند ...
و محمد زمزمه زندگی سرود.


حضرت محمد صلی الله علیه و آله



بخوان به نام گل سرخ!
آنک که آسمان به خانه گِلین کوچک او رشک برد و سَروهای جهان نزد قامتش سجده آوردند.



حضرت محمد صلی الله علیه و آله


بخوان به نام گل سرخ!
آنک که مکه را خشکسالی فراگرفت. مردم نزد بزرگ دیار خود، ابوطالب، آمدند و لب به ضجه گشودند:
«دستی به دعا برآور؛ بادا که باران ببارد!»
و او دست برادرزاده خردسالش را گرفت و کنار کعبه آمد و زمزمه سرداد:
«خدایا! به حق این خردسال، باران رحمتت را بر ما فروفرست! »
و ابرها همه باریدند، همسان چشم هایی که آن روز آن کودک را به شوق رویِشِ فردا نظاره می کردند.


جضرت محمد صلی الله علیه و آله


بخوان به نام گل سرخ!
آنک که راه صحرا را در پیش گرفت. چارق چوپانی پوشید و زمزمه شبانی سرداد و با جست و خیز گوسپندان، درس مدارا آموخت. دشت های حجاز را به امید مرتعی، گیاهی، علفی پا به پای گوسپندان دوید و صبوری کرد. برای تربیت مردمی که بنا بود سالیان سال دردمندانه و صبورانه کنارشان باشد، مدارا کرد و مدارا کرد و مدارا کرد ...

بخوان به نام گل سرخ!
آنک که جوان امین از بازار می گذشت. دید مردی قمار می کند. مرد اول شترش را باخت و بعد خانه اش را و آن گاه ده سال زندگی آینده اش را. امین از درد به خود پیچید. لخته ای خون در دلش خشکید. دید تحمل شهر را ندارد. پر کشید تا کوه؛ تا پاکی هوای بالا دست. گاهی یک ماه تمام در غار می ماند. حرا را دوست داشت؛ که پناه او بود. آن جا نجوای ناب می کرد با محبوبش تا آن لحظه اشراقی که پیام آسمان رسید: اقرأ ...

بخوان به نام گل سرخ!
آنک که لطیفه ای از پاکان روزگار، زنی پاک چشم، زنی پاکیزه دامن، به عشق او زبان گشود. گفت:
«ای جوان امین! خواب دیدم خورشید از آسمان فرود آمد و در خانه ام جای گرفت. از آگاهان تعبیر خواب خواستم. گفتند:
با بهترین مرد روی زمین همسری و همبستری می کنی. و اینک؛ منم خدیجه بر آستان مهر تو!»
و آغوش مهرشان زادگاه فاطمه شد: گهواره همه لطف های لطیف جهان!

بخوان به نام گل سرخ!
آنک که نوای سحرگاهش کوچه های مکه را از عطر نور سرشار کرد. ابوجهل و ابوسفیان آمده بودند کنار خانه اش تا صدای او را هنگام خواندن آیاتی که از آسمان بر او وحی شده بود، بشنوند. می خواستند این صدا را فرو بنشانند؛ اما صدای او در جان آنان فرو می نشست. صبح که شد، یکدیگر را دیدند و سرزنش کردند و قرار نهادند که روز بعد دیگر زیر آن پنجره کوچک به نوشیدن صدای محمد ننشینند و فردا سحر باز آنجا بودند، سراپا گوش، سراپا نوش! صدای او جان ها را تسخیر کرده بود؛ همه جان ها را ...


بخوان به نام گل سرخ!
آنک که راه ها را از همه سو بر او و هوادارانش بستند. حتی نفس کشیدن شان را جرم شمردند. حتی اندک جایی برای زیستن ساده اش را تحمل نکردند. و او ناچار با همه دوستان و یاران و خانواده اش به دره ای پناه برد در محرومیت محض. اهل مکه قرار نهاده بودند: خرید و فروش با آنان ممنوع؛ ارتباط و معاشرت با آنان ممنوع؛ ازدواج با آنان ممنوع؛ در هر حادثه ای، هواداری از هواداران محمد ممنوع. او و یارانش لحظه به لحظه با ممنوعیت نفس کشیدند و از راه خود باز نگشتند.

بخوان به نام گل سرخ!
آنک که در آن دره سراسر رنج، سه سال جانکاه، صدای ناله کودکان از فرط گرسنگی به هوا برخاست. حتی چند نفر آن قدر به ضعف افتادند که جان دادند و در این میان، گاهی برخی که هنوز برقی از شفقت در وجدانشان کورسو می زد، پنهانی به آنان خوراک و متاعی می رساندند. در آن دل شب، وقتی شتری پیش آمد که بار غذا داشت، لبخند امید بر لبان دره نشینان نشست؛ اما دیری نگذشت که لبهاشان به هم بر آمد. شنیدند آوای قاطع محمد را که در آن اوج فقر و فشار و گرسنگی گفت:
«برگردانید شتر حکیم بن حزام را! ما هدیه کسی را که با احتکار، پولدار شده، نمی پذیریم.»


بخوان به نام گل سرخ!
آنک که بر سرش خاک ریختند. بر رویش زباله
افکندند. به سویش سنگ زدند و او پناه برد به یک باغ انگور. دانه های سرخ و سبز در میانش گرفتند و حبه حبه به حالش گریستند. و او صبورانه ایستاد. از خردسالی با یتیمی صبوری کرده بود؛ با رنج صبوری کرده بود؛ با نامرادی روزگار و نامردی مردمان صبوری کرده بود. صبر پیش او سر به زیر می افکند.


حضرت محمد صلی الله علیه و آله


بخوان به نام گل سرخ!
آنک که هجرت را برگزید. عزیزترین یادگارانش را پشت سر نهاد و حتی از مجاورت خانه خدا دل کند تا راهش را، هدفش را، رسالتش را پی گیرد. به مدینه که رسید، مردمی بسیار به استقبالش آمدند و هر کسی از سر مهر، مهار شترش را به دست گرفت تا او را مهمان خانه خود کند. اغنیا هم بودند؛ فقیران هم بودند. اما او کار را به تقدیر حضرت مهر سپرد. گفت:
«شتر را رها کنید! هر جا که خودش رفت، همان جا فرود می آییم.»
می دانست در کیش مهر، شتر هم به جایی می رود که باید! رسول مهر به خانه مردی فقیر درآمد؛ همان جا که شتر زانو زد.

بخوان به نام گل سرخ!
آنک که ده دینار دادند و زمینی خریدند تا جایی برای محبوب ترین کار و شعار محمد، عبادت، بنا کنند.بعد همه آستین بالا زدند تا خشت به خشت و سنگ به سنگ، دیوار آن مسجد کوچک ساده را بالا ببرند. رسول هم مانند دیگران می رفت و می آمد عرق ریزان، تا سنگ بیاورد. مردی از اصحاب پیش دوید و گفت:
«بگذارید این سنگ را من ببرم!» گفت:
«سنگ های دیگر نیز هست؛ برو و یکی دیگر را بردار!»


بخوان به نام گل سرخ!
آنک که مسلمانان اندکی قرار و آرام گرفتند و جایی و مکانی یافتند و به این فکر افتادند که برای خودشان تاریخی داشته
باشند. گفتند:
سرآغاز تاریخ مان چه باشد؟ یکی گفت:
«تولد محمد، پیامبر بزرگ ما، خاتم پیامبران، بهترین مبدأ تاریخ است.» دیگری گفت:
«در نبرد بدر، مشرکان را به خاک مذلت نشاندیم؛ آن روز را مبدأ تاریخ کنیم.» آن دیگری گفت:
«روزی که محمد به پیامبری برانگیخته شد، روز مبعث را سرآغاز تاریخ خود سازیم.» علی که جان پیامبر بود، برخاست و گفت:
«هیچ اتفاقی مهمتر از هجرت پیامبر و مسلمانان نبوده است.»
هجرت را مبدأ تاریخ کردند که کاری جمعی بود و نشانی از خود محمد در آن دیده نمی شد؛ نه تولدش، نه بعثتش، نه ... .

بخوان به نام گل سرخ!
آنک که مسلمانان ناچار شدند برای ستیز با توطئه های دشمنان شان، قلعه های هفتگانه یهودیان در سرزمین خیبر را محاصره کنند. محاصره چندی به درازا کشید و کار به جایی رسید که دیگر آذوقه ای نماند. همه در گرسنگی و تنگنا بودند. روزی چوپانی سیه چرده آمد و گفت:
«من چوپان یهودیان هستم. این اسلام که از آن دم می زنید، چگونه آیینی است؟»
مسلمانان برایش از اسلام گفتند. مشتاق شد و اسلام آورد. آن گاه گفت:
«حالا تکلیف من با این گله گوسفندان چیست؟»
در آن اوج گرسنگی، از هر غنیمتی غنیمت تر بود آن گله گوسفند. اما محمد گفت:
«در آیین ما خیانت راه ندارد. این گله را ببر و به صاحبانش بازگردان!»

بخوان به نام گل سرخ!
آنک که یگانه پسر پیامبر، در کودکی پر کشید و رفت. پدر گریست؛ بسیار هم گریست. مسلمانان گفتند:
«پیامبر خدا! چرا این گونه گریه می کنی؟» گفت:
«گریه ام از بی تابی نیست. از خدا هم شکایتی ندارم. دلم سخت سوخته که گریه می کنم.»
ناگاه کسوف شد و چهره خورشید گرفت. مردم گفتند:
«شگفتا! بنگرید که خورشید هم در سوگ پسر پیامبر ما به ماتم نشست.» محمد گفت:
«خورشید و ماه دو آیت خدای مهربانند و در مرگ کسی چهره نمی پوشند. این خرافه ها را دور افکنید!»

بخوان به نام گل سرخ!
آنک که آسمان به خانه گِلین کوچک او رشک برد و سروهای جهان نزد قامتش سجده آوردند.




دکتر سید ابوالقاسم حسینی (ژرفا)