به نام حضرت دوست که هر چه دارم از اوست

نمی دانم!
نمی دانم! چرا دست و دلم نمی رود برای نوشتن!
نمی دانم! چرا دست و دلمان نمی رود برای نوشتن!

        یعنی باورمان نیست که چنین انسان واره هایی بر روی این کره خاکی وجود داشته باشند که بتوانند به هر چیزی و هر کسی، حتی به برترین بنده خدا هم اهانت کنند و اسم آن را آزادی بیان بگذارند!

باورش سخت است به قدری که بتوان مانایی حبابی را بر سرابی تصور نمود!

اما واقعیت دارد، و برای اولین بار هم نبوده و برای آخرین بارشان هم نخواهد بود!

وقتی شیطان سرپرست شان باشد، بدیهی ست که از نور مطلق به سمت تاریکی مطلق بروند و سقوط آزادی این چنینی را تجربه کنند و به خیال خود، جهان اولی هم باشند ..

جهان اول بر اساس چه معیاری؟!
ثروت؟ تسلیحات جنگی؟ رفاه مادی بی انتها به گمانی؟! ..

و در نهایت، پوچی محض! و ترکیدن حبابی که دورشان را گرفته و در آن بالا می روند و بازی نور و رنگ در اطرافشان سر مست شان کرده تا حدی که مرکب شان را بترکانند...

بگذار آرمان ثریایمان را به پوزخند بگیرند و آن قدر بخندند تا سر ارباب نادیده شان را به ناگاه بریده یابند!

نوح را گرچه یارانی اندک بود ولی یارانی که داشت، همگی جهان اولی بودند!


و نزدیک است روزی که به جهان n امی های دنیای مادی بخندیم و یا شاید هم بر حماقتشان به خاطر دلسوزی بگرییم.


اللهم عجل لولیک الفرج

حضرت محمد(ص) رسول رحمت